X
تبلیغات
رایتل
لب کلفت - حرف های صدمن یک غاز

لب کلفت

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:05 ب.ظ


سیزده/چهارده ساله بودم که با انواع سادیسمی های خیابونی آشنا شدم.

لب کلفت یکی از این سادیسم هایی بود که بخاطر لب های بیش از اندازه کلفت و چندش آورش اسی این اسم رو براش انتخاب کرده بود(اسی پروردگار نام گذاری روی بروبچ محل، دانش آموزان و معلمان مدرسه و الان هم همکاران شرکته)

لب کلفت یک دوچرخه چینی لخه داشت که همیشه باهاش تو کوچه می پلکید. ظاهر بسیار چندش آوری داشت و متلک های احمقانه ش این حس رو صدچندان میکرد.



یادمه زمانی که تو راه مدرسه با دوستام می اومدیم و سرگرم صحبت از کلاس و مدرسه بودیم تمام حواسم به این بود که کاش امروز پیداش نشه و با خیال راحت بریم خونه؟!

بدترین حالت وقتی بود که به کوچه میرسیدیم و میدیدم کوچه خلوته خدا میدونه تا ته کوچه چندتا صلوات میفرستادم و با چه سرعتی راه میرفتم تا زودتر برسم

اصلا من تو اون دوران رکورد تمام صلوات فرست های دنیا رو زدم بس که بخاطر این موجود کثیف صلوت نذر میکردم

حتی زمانی هم که کلاس تابستونی میرفتم می دیدمش بی شرف هرجا منو می دید به اسم کوچیک صدام میکرد و با حالت چندش آوری میگفت چطورررری؟ منم مثه بید می لرزیدم و مثه فشنگ خودم رو میرسوندم یه جای شلوغ (چقدر حیف که اون زمان مثه الان بی اعصاب نبودم)


با تمام استرسی که با دیدنش برام به وجود می اومد اما هیچ وقت حاضر نبودم به مامان/بابام در موردش چیزی بگم آخه اولین اتفاقی که می افتاد این بود که از فرداش باید منتظر می موندم که بابا بیاد دنبالم و اونطوری انگشت نمای دوستام میشدم.


یه بار عزمم رو جزم کردم که اگه یکبار دیگه سر و کله ش پیدا بشه با سنگ بکوبم تو سرش و البته همین اتفاق افتاد. یه روز که از کلاس برمی گشتم دیدم که سر کوچه واستاده و همونجا یک تیکه سنگ بزرگ برداشتم و صبر کردم که نزدیکش بشم اما من این کاره نبودم. اولا میترسیدم بزنم دومامیترسیدم که کسی ببینه. مثه همیشه از کنارم رد شد و گفت چطورررری؟ منم تا به خودم اومدم و سنگ رو پرتاپ کردم دور شده بود و به جای سرش خورد به دوچرخه ی قراضه ش (البته سنگ نبود چون همش مثه یه تیکه گل از هم پاشید)

همینجور که تند پا میزد و میرفت بلندو با عصبانیت گفت: وحشی وحشی وحشی

سریع اومدم خونه و از اون روز به بعد کلاس تابستونی رو به بهانه بی علاقه گی پیچوندم و نرفتم.

سال بعد هم مسیر مدرسه م عوض شد و اون دوران مدرسه های مختلف اراذل اوباش مربوط به خودشون رو داشتند.

بعد از مدتی با یک خانوم دیدمش که مشخصا زنش بود. واقعا خبر ازدواج داداشم اینقدر خوشحالم نمیکرد که از دوماد شدن لب کلفت خوشحال شدم با خودم گفتم خدا رو شکر که دیگه زن گرفت و دست از سر دخترای محل برمیداره (اما آدم سادیسم که مرضش با زن و بچه حل نمیشه )

دو سال بعد تو راه دانشگاه با یک پسر بچه دیدمش که جلوی موتور سوارش کرده بود و حتما بچه خودش بود(ظاهرا داشت پسرش رو پرورش میداد) هنوز تو هفت و هشت بودم که خودشه یا نه که گفت: چطوررری نصیبه خره؟ 

خدا میدونه که مو به تنم راست شد اصلا انگار عزرائیل رو دیده باشم سریع یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم دانشگاه حتی سرکلاس هم از ذهنم نمیرفت. حسابی بهم ریخته بودم با خودم فکر میکردم اگه تا اینجا اومده باشه و الان دم در باشه چی؟ تمام ترس اون دوران نشست تو وجودم هرچی به خودم دلداری میدادم که هیچ غلطی نمیتونه بکنه و عوضش من تلافی اون دوران رو در میارم اما باز هم از ذهنم بیرون نمی رفت

شکر خدا اونروز به خیر گذشت و دیگه ندیدمش اما هنوز از تنها بیرون رفتن میترسم. از کوچه های خلوت میترسم. از صدای موتور یا دوچرخه می ترسم و سریع برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم.

من لب کلفت رو هیچ وقت به خاطر ترسی که برام بوجود اورد نمی بخشم.


صب که با همکارا داشتیم از دوران مدرسه و متلک های اون زمان صحبت میکردیم و میخندیدم یاد لب کلفت افتادم و از ته دل از خدا خواستم یه روزی یه جایی تو همین دنیا باهاش روبرو بشم و باهاش تسویه حساب کنم.




لطفا تو کامنت ها از ماندگارترین متلک های ذهنتون بنویسید(ایده دزدی از مهربان)


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo